با یه مشت خاطره های خوب و بد مگه می شه تا ابد زندگی کرد ؟

تصمیمی گرفتم نمی دونستم عاقبتش چی میشه ؟ فقط می خواستم یه خلایی رو پر کنم .زندگی برام تو دو سطح پیش میرفت همه زندگی بیرونی منو میشناسن زندگی دیگه ام تنهایی بود زنی که با دستهای پندارش خودشو از رویا به بیرون میکشه از رویایی به رویایه دیگه تا به آخریشون برسه. آیا این آخرینشه ؟ همه چی میگذره ولی اگه همه چی میگذره اگه همه چی جادو و شعبده است اون نیروی ذاتی برجاست اون قدرت پندار و رویا اون جهش زندگی که مدام آفریده و نو میکنه اون جادوگر بزرگ و او درخود درونه باید دید باید شناخت باید باهاش کنار اومد ." خودخواهی زندگی به خطر افتاده و غریزه ی حفظ نفس ؛ زورشان بر ترحم میچربه !اینجا باید خود را نجات داد و بدا به حال کسی که راه گریز را بر چنین فردی ببندد"

نمی دونم نمی دونم نمی دونم زمزمه ی روح سرکشمو گوش بدم یاخاموشش کنم دردناکه انسان زنی ازجمله ی زنان باشه و خودشو پنهان کنه چون زنم باید بازگشت به پس رو به خاطر یه مرد احمق قبول کنم ونباید ادامه بدم یا هم با ادامه در انتظار بد نامی باشم در صورتی که کاملا بی گناهم و اینجاست که بگم اون جایی که خود قربانی بی انصافی هستیم ؛بی انصاف بودن مایه ی تسکینه

وجدانم بیخودی اونچه رو که مزاحم میبینه تو سایه نگه میداره سایه بازم خودمم و باز درون خودم مسکن دارن دونستن اینکه از بالا تا پایین درونم پره از موجوداتی که نمیشناسمشون نمی تونم آسوده باشم تو همه ی اینها منم ولی چی می خوان از جون من؟ و حتی خود من چی می خوام؟

یه گذشته ی تلخی رو پشت سر دارم گذشته ای که انسان از اون رنج می بره که همچو چرم ساغری میمونه که کذشت زمان تنگترو تنگترش می کنه و تن انسان بیشتر از اون مچاله می شه تنها اون لحظاتی  که بچه هام بدنیا اومدن قدم سست کردم تا بهتر اون لحظه ها رو از نو زندگی کنم  .

از هنگامی که پا به جهان  می زاریم با خود زندگی میکنیم ؛خود مونو می شناسیم؛گمان می کنیم که می شناسیم .آدمی به نظر یکسر ساده و یکپارچه می اید همه به یکدیگر شباهت دارن .گویی ساخته و پرداخته؛کامل از مغازه بیرون آمده اند ولی در عمل چه موجودات گوناگونی را زیر پوست خود می توان کشف کرد

وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست در این همسایگی و چه حکمتی ست در این بیگانگی