از بس که خسته ام دگر خسته نیستم  چاپ
تاریخ : سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388

منم که در برابر خاک ایستاده ام

به کوه خیره می شوم و سنگ ساکت می ماند

در سینه ام

اگر گلویم یک دم شکفته می شد

که نعره ی زمین را بشکافد

تمام عالم را به دوش می کشیدم

درون حنجره ام قارچهای زهر روئیده ست

دهانم از خزه انباشته ست

و در نگاهم آوار حسرتی ست

که استخوانم را می ترکاند

چنین که می گذرد

مگر که بادهای قرون نوای استخوانم را بشنود

بتاب بر من ای آفتاب

بتاب که تاب این همه ام نیست

ببار بر من ای ابر

که برد باری ویرانم کرده است

به چشمهایم بسیار اندیشید ه ام

که گفته است

که سنگ در تبار من همیشه سنگ است