نمی دونم چرا اونایی رو که دوست داشتم تنهام می زارن میرن ؟دیگه متنفرم از دو حرف (د.د )که کنار هم می زاشتیم.کی میتونه درک کنه اون زخمی که من خوردم چقدر دردناک در گوشت تنم نشست ؟و یا وقتی همه چی تموم شد چه دگرگونی که در سایه ها و در برجستگیها پدید اومده و خطوط پیشین کج وکوله شد ؛آنچه مسخره و خشم انگیز بود قوت بیشتری می گیره ؛ چه بدبختی چگونه تونسته بودم دوست داشته و تحمل کنم؟
بالاخره اون روز رسید چهره های واقعی شناخته شد؛ هیچ تصور نمی کردم روزی برسه که از اون هستی ناشناخته ای که روزی منو از من درید از درونم به در اومده ومنو با شرمندگی خودم رها کنه . نمی دونم حالا چی کار کنم ؟ جشن بگیرم ؟ یا عزا ؟ولی اینو مطمئنم که تا من نگذرم و حلال نکنم خدایم نخواهد گذشت .
یه تحول بزرگی تو زندگیم داره اتفاق می اوفته بیشتر از من برای نازنینام به سختی خواهد گذشت ولی عاقبتی خوب به دنبال خواهد داشت اونقدر خوب که زندگیم به کل تغییر خواهد کرد ولی حتی این خوشبختی هم اونی رو که ازم گرفتن رو بهم پس نخواهد داد .کاش می تونستم درهای پشت سرم رو برای ابد ببندم تا دیگه به یاد نیارمشون
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم؛تاکه در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو،ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
می روم،خنده به لب،خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید بی حاصل
خدمت خسرو؛ تمام پیغامهای شما رسید ولی من نمی تونم وبلاگ شما رو باز کنم و خوشحالم که فراموشم نکردین ولی به چه طریقی وبلاگ شما رو باز کنم نمی دونم شما خودتون می تونید راهنمایی کنید؟آدرس دقیق خود را یه بار دیگه برام بنوسیدبا تشکر از شما دوست خوب.

