یه متنی رو تو دفتر کارم روبروی من بالای کامپیوتری که من باهاش کار میکنم زدن مدتها بود جلو چشمم بود ولی من بهش دقت نکرده بودم تا امروز ؛
پس خدا گناهمو می بخشه؟ یعنی خدا اونی هستش که میگن ؟ پس چرا قدرتمو پس نمی ده ؟
گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خداگفتگو می کنم خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید خدا خندید و گفت:
(وقت من بینهایت است )
پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازذ؟خدا پاسخ داد کودکیشان اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوندو عجله دارند که بزرگ شوندو دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که دوباره کودک شوند.اینکه آنهاسلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهندتا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند بنابر این
(آنها نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده )
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمی میرندو به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دستهای خدا دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم ؛به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند
گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنندکه عاشقشان باشد همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند
(خودشان دوست داشته باشند.)
گفت:بیاموزندکه درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزندکه فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
(اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم)
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیازدارد.
بیاموزند که دو نفر نمی توانند به یک نقطه نگاه کنندو آنرا متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند .
من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست داریدبه بندگانتان بگویید؟
خداوند لبخند زد و گفت:
(فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه )
تقدیم به تمام اونایی که براحتی غرورمو شکوندن تقدیم به تمام کسایی که نفرت رو به من آموختن و در آخر تقدیم به اونی که یه روز برام ارزش داشت