بشنو همسفر من از این قصه ی تلخ راه دشوار –ای تو تک چراغ این شب تار این که گذشتن از کنار قصه ها نیست –این که یه تصویر از سقوط آدما نیست –ما بی تفامت به تماشا ننشستیم - ما خود دردیم این نگاهی گذرا نیست – سفر چه تلخه در امتداد اندوه حس کردن مرگ لحظه ی ویرانی کوه –هم پای هر بغض شکستن وچکیدن از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن -
داریم دوش به دوش راه میریم انگاری دوتا غریبه هستیم صدای پاها آزار دهنده ست فاصله ی میونمون مثل فاصله ی دو قطب هستش ؛هیچ تلاشی نمی کنه تا شاید بتونه دلمو به دست بیاره پس من چرا اینهمه نیرو به خرج دادم؟ چرا اینهمه سال خودمو هلاک کردم ؟برا کی بود بی خوابیها و دلشوره گیهام ؟همش یه اشتباه بوده دنبالش دویدنها حتی به خاطرش با پدرو مادر در گیر شدنها ؛ خاموش و آروم دارم راه میرم تو این مسیر ساکتم با درونم در خلوتم و همین سکوت برام یه فرصتی می شه که به گذشته فکر کنم تمام تلاش من برا این بود که روزایی بهتر و زیبایی در کنار هم بسازم ولی این حرکت این تلاش بی نتیجه موند چون یه طرفه بود و شاید هم تحمیل برای او پس دیگه باید تموم بشه تا این وسط هیچ کدوم بیشتر از این لطمه و ضربه رو به جون نگیریم باید یه راهی باشه که هر چه زودتر تموم بشه این وضع آدمو بیشتر عذاب می ده ؛ آدم اونجایی که منطق نمی تونه حلال مشکل باشه چی کار باید بکنه زندگی بهم آموخت صبور و متحمل باشم و منطق پذیر باشم ولی به من نگفتن که زمانی می رسه که با افرادی برخورد میکنم که منطق رو نمی شناسه و منطق هم کار ساز نخواهد بود حالا چی کار کنم ؟
می خوام بدونم کجام ؟ یعنی کجا خونمه ؟ کمکم کن دیگه دلم طاقت نداره نمی خوام درد بکشم تنم ؛ روحم خسته اس؛ نگاهام همش به اون دور دوراست حس می کنم نه تو این زمان جا دارم نه آینده من دنبال چی می گردم چرا همیشه این همه تویه تلاطمم؟ سالها برای حفظ یه زندگی نهایت تلاش رو کردم و الان دارم بر عکس برای تموم شدنش میدوم ؛بعده خستگیه یه شکست این وضع برام سنگینه فکر این که من دارم برا خودم آینده می سازم بدون در نظر داشتن بچه هام منو عذاب میده ؛ من عمر و گذشته ای رو گذاشتم تا این دو آروم باشن و باز هم براشون همه کار خواهم کرد پس آینده رو هم برا اینا می سازم شکل می دم با سرنوشت هستم تا زمانی که با این دو خوبه

