سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
از بس که خسته ام دگر خسته نیستم  چاپ
تاریخ : سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388

منم که در برابر خاک ایستاده ام

به کوه خیره می شوم و سنگ ساکت می ماند

در سینه ام

اگر گلویم یک دم شکفته می شد

که نعره ی زمین را بشکافد

تمام عالم را به دوش می کشیدم

درون حنجره ام قارچهای زهر روئیده ست

دهانم از خزه انباشته ست

و در نگاهم آوار حسرتی ست

که استخوانم را می ترکاند

چنین که می گذرد

مگر که بادهای قرون نوای استخوانم را بشنود

بتاب بر من ای آفتاب

بتاب که تاب این همه ام نیست

ببار بر من ای ابر

که برد باری ویرانم کرده است

به چشمهایم بسیار اندیشید ه ام

که گفته است

که سنگ در تبار من همیشه سنگ است 

به سینه ی من هنوز امیدی به شوق دیدن محالی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388

دلم شکست حتی گریه هم نمیتونست آرومم کنه  دلم می خواست گریه کنم ولی نباید بذارم ضعفم رو ببینن خودمو کنترل کردم داشتیم ناهار می خوردیم هر چی نفسم رو جمع کردم تا لقمه ی تویه  دهنم رو بخورم نشد نمی رفت پایین .چرا توی اوج ناراحتی تلاش کنم که خودمو خوشحال نشون بدم همه ی اینها  درونم تبدیل می شن به یه شکست که انتقام میتونه آرومش کنه ولی من قدرتش رو دارم و کشتم کینه و انتقام رو دلمو آروم کردم  واز حقم گذشتم تا دلش مثل دل من مچاله نشه تا درونش ناآروم نشه آخه این دفعه طرفم مامانم بود شاید حق داره باید یکی از ما دوتا رو انتخاب میکرد مادو تا خواهرو گذاشت تویه کفه ی ترازو دید تحمل من زیاده  چون زمان منو وادار کرده تحمل کنم سکوت کنم شرایط منو اونقدر چلونده که آبدیده شدم مامانم می دونه دلم اونقدر شکسته که دیگه دلی برای شکستن نمونده پس ازم خواست که از حقم بگذرم چون می دونست که دیگه پدری نیست بهش پناه ببرم و زبانی برای شکایت ندارم  . منم قبول کردم فقط نیگاشون کردم لال بودم این جا دیگه حقی نمی موند که من بخوام بجنگم برگشتم خونه دختر بزرگم و من دوتایی با یه عالمه درد برگشتیم بعد از من همه یه جاجمع شدن فقط ما دو تا اضافه بودیم مثل یه بار سنگین  . مامانیم زنگ زد ازش پرسیدم خوش می گذره؟ اونم با بغضی گفت چه خوشی بدون شما هیچ خوشی نیست طفلکی مامانم درکش کردم بهش گفتم ولی ما اینجا خوشتریم پس مواظب دخترک کوچیکم باشه دیگه اجازه نده اون هم بشکنن امانتی دست مامانم گذاشته بودم که بیشتر از وجود همه برام با ارزشه .بازم باید فراموش کنم تا زندگی کنم .   

 

 

خدایا ببین این دو چشم پر آبم ببین این دو چشم نرفته به خوابم  - در این ظلمت شب در این بی قراری نسیبم نکردی به جز آه و زاری ـ سخنهای ناگفته ی من خدایا در این سینه ی خسته تا کی بماند ـ خدایا صبوریه دل را طبیبم چگونه نبیند چگونه نداند ـ تو با من سر مهربونی نداری تو با قلب رنجیده ی من کینه داری ـ من از دست تو سر به مستی سپارم دگر طاقته این همه غم ندارم. ـ 

عشق؛ فعال بودن است نه فعل پذیری ؛پایداری است نه اسارت.  چاپ
تاریخ : یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388

وقتی تو رفتی من هم دیگه زندگی نمی کردم شب ها به یاد تو می خوابیدم و روزها به یاد تو بیدار می شدم در همه چیز عکس تورو می دیدم .غافل از حال خود و هر آنکس که اطراف من بود زندگی رو می پیمودم . همه چیز در صدای تو خلاصه و معنا می گرفت نه رنگها برایم رنگی بودند نه طعم ها برایم مزه داشتند.هوا ؛هوای دیدار تو بود و بس.

زمان مرا ساخت. چه خوب که نیومدی و من خامی عشق خودمو چشیدم ؛ و دوریت  کم کم منو قابل کرد روزها که تا دیروز مفهوم گنگ و دلمرده ای داشت برام جون گرفتن .

زمان رفیقم شد و رازهای بسیارش رو با من نجوا کرد.من میوه ی صبوریم رو می چشیدم .روزگار به من آموخت که اگه قدرتمند باشی ؛عشقی رو که تو رو قوی تر می کنه جذب می کنی و اگر ضعیف بمونی همواره در حال فرو رفتنی و اونی که به سمت تو می آد تو رو ضعیف تر خواهد کرد . روزگار به من آموخت به هر چه دل می بندی باید  توان دل کندن رو نیزداشته باشی من در سایه ی عشق تو آفتاب شدم . حالا نمی خواهم در سایه بمونم . کسی که با آفتاب همراه شد .همیشه به دنبال روشنایی هستش همسایه ی سایه شدن یعنی در حصار ماندن.تغییر نکردن ایستادن و فرو رفتن .

من در جذبه عشقی گرفتارشدم که تا به امروز منو گرم کرده . اما نمی دونم بعد از گذشت این همه سال این عشق پاسخ خود را یافته است آیا تو منو این طوری که هستم و من تورو این طوری که هستی می پذیریم یا نه ؟ بذار حقیقت میون ما داوری بکنه.

اون چه که پیش میاد .نتیجه ی هوشمندی روحمونه .هیچ تصویری ازت نخواهم داشت و قول می دم که راستشو بگم که هیچ نقشی برای دل خوشی تو بازی نخواهم کرد .من دیگه نمی ترسم  زندگی تنها مجال ما برای کسب آگاهیه .هر کس بیشتر بدونه؛پیشتر میره.  یه جا خوندم که عشق از چشمه های حکمت و معرفت آب می خوره

من در جستجویه عشقی شور انگیزم.عشقی که منو بالا ببره و ترسامو که هر زمان قد می کشه رو از ریشه بکنه و ازم دور کنه

خدایا  چاپ
تاریخ : یکشنبه 25 اسفند ماه سال 1387

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که 

  نمی  توانم تغییر دهم .  

 

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم .  

و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم

خستم بود  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند ماه سال 1387

تو ایستگاه مترو خیلی سردم بود آویزونش شدم هزاران چشم بد جوری مشکوک  نیگام می کردن انگاری که دارم یه گناهی بزرگ مرتکب میشم ولشون کن چی کار کنم خستم بود نمی تونستم بایستام خستم داشت پاهامو فلج می کرد این هم که از خداش بود چون مدتی هستش که زیاد بهش رو نمی دم تکون نمی خورد که من ناراحت نشم  با یه قدرتی منو نگه داشت جوری که سر پا خوابم برد یه لحظه خواب یه کوچولو خستم رو ازم گرفت حس کردم خیلی بهش نزدیکم چه بده حس کردم عالمها ازش دور بودم نه این حس نیستش من ازش دورم با اینکه کنارشم .کاش می تونستم بازم کنارش آروم بشم .هر چی می خوام نه نمی گه پس چرا من دوستش ندارم ؟ چرا نمی تونم اشتباهشو ببخشم ؟چون بخشیدنم مثل نادیده گرفتن عمر از دست رفتمه پس تا عمر دارم نمی بخشمش حتی پدر بچه هام بودنش هم نمی تونه نجاتش بده . بی رحم بودن آدمو به انتقام وادار می کنه

گفتگو با خدا  چاپ
تاریخ : سه شنبه 8 بهمن ماه سال 1387



یه متنی رو تو دفتر کارم  روبروی من بالای کامپیوتری که من باهاش کار میکنم زدن مدتها بود جلو چشمم بود ولی من بهش دقت نکرده بودم تا امروز ؛  

 پس خدا گناهمو می بخشه؟ یعنی خدا اونی هستش که میگن ؟ پس چرا قدرتمو پس نمی ده ؟

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خداگفتگو می کنم خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید خدا خندید و گفت:

(وقت من بینهایت است )

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازذ؟خدا پاسخ داد کودکیشان اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوندو عجله دارند که بزرگ شوندو دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که دوباره کودک شوند.اینکه آنهاسلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهندتا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند بنابر این

(آنها نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده )

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمی میرندو به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دستهای خدا دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم ؛به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند

     گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنندکه عاشقشان باشد همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند

(خودشان دوست داشته باشند.)

گفت:بیاموزندکه درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزندکه فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم

(اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم)

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیازدارد.

بیاموزند که دو نفر نمی توانند به یک نقطه نگاه کنندو آنرا متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند .

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست داریدبه بندگانتان بگویید؟

خداوند لبخند زد و گفت:

(فقط اینکه بدانند من اینجا هستم  همیشه )

تقدیم به تمام اونایی که براحتی غرورمو شکوندن تقدیم به تمام کسایی  که نفرت رو به من آموختن و در آخر تقدیم به اونی که یه روز برام ارزش داشت   

 

 یه دل شوره زار یه کویربی بهار و یه باغبون عاقل تو شوره زار  چاپ
تاریخ : جمعه 22 آذر ماه سال 1387

  

تا حالا شده یه جورایی بین آسمون و زمین باشی مثل پرواز تو عالم مست و هوشیاری یا خواب و بیداری چشمام رو می بندم نمی خوام چیزه دیگه ای ببینم که منو از این حالت بیاره بیرون دلم می خواد با خودم باشم وهمش فکر کنم، دوست دارم این حس تموم نشه، یه حس خوب و بد دارم خوب چون حس شادی به دنبالش می اد  بد که حس امنیت به دنبالش بیاد این منم کله پوک، مثل یه دیوونه ای که راضیه دست به هر کاری بزنه می شنوی؟ حس می کنی ؟ چه طور موفق شدی آزادم کنی ؟ چطوری روحمو شاد کردی ؟هر کس اومد یه سوراخی تویه قلبم به جا گذاشت که فکر می کردم جبران ناپذیره ولی پر شد همه ی اون دل شکستگی ها بر طرف شده اون چیزایی رو که نمی تونستم فراموش کنم ازم دور شدن .روح تشنه ام چطوری سیر اب شد ؟ اون خدایی که اون بالاست خودش خواست  خودش نجاتم داد هیچ می دونی همین کله پوک داشت کجا می رفت ؟بزرگی رو من به چشم دیدم به قلب حس کردم درست مثل اون زمان که دروغ رو حس کردم و دنیام ویرون شد کاش برای نشنیدن دروغ راه رفته رو بر میگشتم و نمی ذاشتم دروغی منو بشکنه اون لحظه همه چی برام تاریک شد حس کردم مثل یه کویرم .دیگه مهربونی ها همش ساختگی بود،و حالا که ره پیموده  رو نمی شه برگشت «« دست خدا به همراهش ».

میدونم ،میدونم .هر یک از ما چیزی در خودمون داریم  که نمی تونیم اونو  نبوده فرض کنیم ،حتی اگر مجبورمان کند آن قدر فریاد بزنیم که بمیریم. ما آنچه هستیم هستیم ،فقط همین . همچو اون افسانه ی پرنده ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ می رفت .چرا که سرنوشتش چنین رقم خورده بود . ما می تونیم بدونیم کدوم کارمون اشتباهه حتی پیش از آن که به آن کار بپردازیم،اما این آگاهی نه می تونه  فرجام را تغییر بده و نه روی آن تاثیر بذاره، هر کس ترانه ی کوچیک خود را می خونه و باور داره  که زیبا ترین ترانه ای است که دنیا تا کنون به گوشش شنیده . ما خود خار سازیم،و هیچ گاه تامل نمی کنیم که دریابیم چه بهایی پرداخته می شه .تنها کاری که از دستمان بر می آید اینه که درد بکشیم،و خود بقبولانیم که ارزشش را دارد .این همان چیزی است که نمی فهمم ، درد.چرا باید درد کشید.از خدا باید پرسید او در مورد درد مسئوله او بود که مارو چنین که هستیم پرداخت،او که همه ی جهان را بنا کرد ،پس درد نیز مخلوق او است .

این حرفام امیدوارم هر کدوم جای خودش بشینه تمام خواست این کله پوک یه دنیای آروم برای احساس و خواسته هاشه و امیدوارم که دست هر کس به این دنیا نرسه

از من این پیر فلک سینه ی پر کینه می خواد  چاپ
تاریخ : جمعه 10 آبان ماه سال 1387

8 سال با هم فاصله ی سنی دارن درست 8 سال هر دوشون بچه ی فروردینن ظاهرا همیشه با هم دعوا دارن ولی بدون هم نمی تونن باشن با هم دست به دست می دن شلوغ می کنن کشتی میگیرن! حتی دیگه سر وسایل شخصی شون هم که با هم شریکی استفاده می کنن جنگ می کنن ، بر عکس ظاهرشون صداشون عین همه  و اونی که پشت تلفن هستش نمی تونه تشخیص بده کودومشونه ولی منه مادر تشخیص  میدم بزرگه کودومه و  کو چیکه کودومه؟ اون روز دوست  دخترکوچیکم زنگ زده بود 45 دقیقه حرف زد و این دو  خواهربا هم زمان رو تقسیم کردن که خسته نشن .نانی گوشی رو می داد به مستان که تو باهاش حرف بزن من یه سر برم w.c و برگردم  و اون بچه ی طفلکی که داشت حرف می زد نفهمید داره با 2نفر حرف می زنه .دوستشون درام بیشتر از اونی که فکرشو بکنید نفسم بند نفساشونه دخترکایه من با ارزشترین هدیه ای هستن که خدا منو لایقشون دید.


 پ.ن خسرو خان عزیز ازت کمال تشکر را دارم  اون زمان که حس کردم کسی نمی تونه درک کنه من از چی میگم تونستی با کلماتی رساتر از حرفای خودم با هام حرف بزنی

 

چرا سرنوشتم ز غم زاده ای چرا قلب عاشق به من داده ای

سخنهای نا گفته ی من خدایا در این سینه ی  خسته تاکی بماند

چرا هیچی مثل سابق نیست ؟چرا هیچ شعر و آهنگی دیگه یاد و خاطره ی تو رو نداره ؟چرا مثل همیشه نیستی؟ تو که نمی تونستی خودت باشی چرا برام نقش بازی کردی؟

دیگه هیچ اتفاق خاصی نمیوفته دیگه این دل بی تاب وبی قرار دیدن یا شنیدن صدات نیست.دیگه این دل نگرانت نمی شه چه راحت رفتی وقبول کردی پا روی همه چی بذاری و از حرفای مردونه ات بگذری شاید همه چی یه دروغ بوده و بافته ی خواستهامون بوده ولی هر چی بود برای من با ارزش وقابل احترام بود وبرای حفظش هر گونه تلاشی رو به کار بردم ولی اونجایی که تو نخوایی هیچ تلاشی فایده نمی کنه درسته قبولش سخت بود مخصوصا اونطوری که تو دست به سرم کردی ولی برو ونگران نشو من مثل شما مردا نیستم که ببرم اون بالا؛ بال و پر بدم و بعد با سر بکوبم .با همون ارزش و احترامی که اومدی و باورت کردم بدرقه ات می کنم همه چی رو از این دلم جمع کردم ببرشون و دیگه خاطره هام رو هم نمی خوام .در ضمن شنیدم از الان دربه در و سرگردانی دنبال یه نفر میگردی  اگه مایل بودی من می تونم کمکت کنم چون من بر عکس تو سرگردان نیستم .

میروم خسته و افسرده و زار  چاپ
تاریخ : سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387

نمی دونم چرا اونایی رو که دوست داشتم تنهام می زارن میرن ؟دیگه متنفرم از دو حرف (د.د )که  کنار هم می زاشتیم.کی میتونه درک کنه اون زخمی که من خوردم چقدر دردناک در گوشت تنم نشست ؟و یا وقتی همه چی تموم شد چه دگرگونی که در سایه ها و در برجستگیها پدید اومده و خطوط پیشین کج وکوله شد ؛آنچه مسخره و خشم انگیز بود قوت بیشتری می گیره ؛ چه بدبختی چگونه تونسته بودم دوست داشته  و تحمل کنم؟

بالاخره اون روز رسید چهره های واقعی شناخته شد؛ هیچ  تصور نمی کردم روزی برسه که از اون هستی ناشناخته ای که روزی منو از من درید از درونم به در اومده ومنو با شرمندگی خودم رها کنه . نمی دونم حالا چی کار کنم ؟ جشن بگیرم ؟ یا عزا ؟ولی اینو مطمئنم که تا من نگذرم و حلال نکنم خدایم نخواهد گذشت .

یه تحول بزرگی تو زندگیم داره اتفاق می اوفته بیشتر از من برای نازنینام به سختی خواهد گذشت ولی عاقبتی خوب به دنبال خواهد داشت اونقدر خوب که زندگیم به کل تغییر خواهد کرد ولی حتی این خوشبختی هم اونی رو که ازم گرفتن رو بهم پس نخواهد داد .کاش می تونستم درهای پشت سرم رو برای ابد ببندم تا دیگه به یاد نیارمشون  

میروم خسته و افسرده و زار 

 سوی منزلگه ویرانه ی خویش 

 بخدا می برم از شهر شما 

 دل شوریده و دیوانه ی خویش  

می برم؛تاکه در آن نقطه ی دور  

شستشویش دهم از رنگ گناه  

شستشویش دهم از لکه ی عشق 

 زین همه خواهش بیجا و تباه  

می برم تا ز تو دورش سازم  

ز تو،ای جلوه ی امید محال 

 میبرم زنده به گورش سازم 

 تا از این پس نکند یاد وصال 

 می روم،خنده به لب،خونین دل  

می روم از دل من دست بدار  

ای امید بی حاصل  

 خدمت خسرو؛ تمام پیغامهای شما رسید ولی من نمی تونم وبلاگ شما رو باز کنم و خوشحالم که فراموشم نکردین ولی به چه طریقی وبلاگ شما رو باز کنم نمی دونم شما خودتون می تونید راهنمایی کنید؟آدرس دقیق خود را یه بار دیگه برام بنوسیدبا تشکر از شما دوست خوب.

می رود که تیر از کمان بیرون جهد  چاپ
تاریخ : شنبه 16 شهریور ماه سال 1387

من یه زن دیوانه ای هستم که تاخت دیوانه وار گله مرا با خودبه بازی گرفته امروز هم در همین لحظه چشمانم پر از گرد و خاکه ؛ چه دیده ام ؟ چه کرده ام ؟ چه بر من گذشته است ؟ چگونه دوستش دارم؟ همانطور که معمولا دوست دارن . انسان گرسنه است .ولی تنها گرسنه ی تن نه ! این گرسنگی را میتوان فریب داد بارها من فریبش دادم ولی گرسنگی دیگه یی هست که نمشه فریبش داد و فریب هم نمی خوره من گرسنه ی حقیقت هستم گرسنه ی واقعیت هستم من می دونم چی دارم می گم  فکر میکنین در دنیای امروز وقتی که به یه جان دست نخورده برسین که سرش بیرون از گنداب هستش ؛ در اون چنگ نمی ندازین؟  

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیره گیها

هر روز مطمئن تر می شم که من نمی تونم تحمل کنم گذشت زمان نتونست مرهمی شده تسکینم بده  نه دیگه نمی شه باید یه چاره ای باشه با نفرت یه جا نمی شه زندگی کرد چه تلخه وقتی یه جا فکر میکنی داری نفرت رو می کشی  بدتر به سراب برسی  

با یه مشت خاطره های خوب و بد مگه می شه تا ابد زندگی کرد ؟  چاپ
تاریخ : دوشنبه 28 مرداد ماه سال 1387

تصمیمی گرفتم نمی دونستم عاقبتش چی میشه ؟ فقط می خواستم یه خلایی رو پر کنم .زندگی برام تو دو سطح پیش میرفت همه زندگی بیرونی منو میشناسن زندگی دیگه ام تنهایی بود زنی که با دستهای پندارش خودشو از رویا به بیرون میکشه از رویایی به رویایه دیگه تا به آخریشون برسه. آیا این آخرینشه ؟ همه چی میگذره ولی اگه همه چی میگذره اگه همه چی جادو و شعبده است اون نیروی ذاتی برجاست اون قدرت پندار و رویا اون جهش زندگی که مدام آفریده و نو میکنه اون جادوگر بزرگ و او درخود درونه باید دید باید شناخت باید باهاش کنار اومد ." خودخواهی زندگی به خطر افتاده و غریزه ی حفظ نفس ؛ زورشان بر ترحم میچربه !اینجا باید خود را نجات داد و بدا به حال کسی که راه گریز را بر چنین فردی ببندد"

نمی دونم نمی دونم نمی دونم زمزمه ی روح سرکشمو گوش بدم یاخاموشش کنم دردناکه انسان زنی ازجمله ی زنان باشه و خودشو پنهان کنه چون زنم باید بازگشت به پس رو به خاطر یه مرد احمق قبول کنم ونباید ادامه بدم یا هم با ادامه در انتظار بد نامی باشم در صورتی که کاملا بی گناهم و اینجاست که بگم اون جایی که خود قربانی بی انصافی هستیم ؛بی انصاف بودن مایه ی تسکینه

وجدانم بیخودی اونچه رو که مزاحم میبینه تو سایه نگه میداره سایه بازم خودمم و باز درون خودم مسکن دارن دونستن اینکه از بالا تا پایین درونم پره از موجوداتی که نمیشناسمشون نمی تونم آسوده باشم تو همه ی اینها منم ولی چی می خوان از جون من؟ و حتی خود من چی می خوام؟

یه گذشته ی تلخی رو پشت سر دارم گذشته ای که انسان از اون رنج می بره که همچو چرم ساغری میمونه که کذشت زمان تنگترو تنگترش می کنه و تن انسان بیشتر از اون مچاله می شه تنها اون لحظاتی  که بچه هام بدنیا اومدن قدم سست کردم تا بهتر اون لحظه ها رو از نو زندگی کنم  .

از هنگامی که پا به جهان  می زاریم با خود زندگی میکنیم ؛خود مونو می شناسیم؛گمان می کنیم که می شناسیم .آدمی به نظر یکسر ساده و یکپارچه می اید همه به یکدیگر شباهت دارن .گویی ساخته و پرداخته؛کامل از مغازه بیرون آمده اند ولی در عمل چه موجودات گوناگونی را زیر پوست خود می توان کشف کرد

وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست در این همسایگی و چه حکمتی ست در این بیگانگی